![]() دوستان عزیز سلام اشعار و نوشته هایی که می بینین سروده های خودمه لطفا با نظر های خوب و سازنده تون منو در سرودن اشعار بهتر یاری کنین متشکرم فاطمه غ (بچه مثبت) از مشهد پيامبر اكرم(ص)فرمود: كسي كه در نوشته خود بر من صلوات بفرستد تا آن نوشته باقي است،فرشتگان براي او استغفار ميكنند.((اللهم صل علی محمد و ال محمد)).
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اردیبهشت 1386
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 جستجو
دخترونه
خاله راضیه
جادوگر شهر بز ( آزاده ) لبخند ( ستاره ) سایه های شب ( رویا ) ناله های فراق ( فاطمه ) دلشکسته تنها ( شبنم ) صدایم کن ( نازنین ) دفتر خاطرات من ( سمانه ) باران( حنانه و سمیه ) دختر جنوبي ( سارا ) نيمه گمشده ( نازنين ) از سيب تا .. ( معصومه رحيمي ) خواهر زاده ام ( ستايش ) من و دوستم ( نرگس و تهمینه ) رز مشکی غم ( سلی ) قلب شیشه ای ( لیلا ) دختر خورشید ( عسل ) حرفهای خودمانی ( جیران ) دل نوشته ها ( هیوا و نازنین ) تنها محبت مهربونی(مریم ) ماه گرفته ( مهتاب ) عشقولانه لیلا ( نارنجی ) آسمان فیروزه ای ( فیروزه ) ابری تر از پاییز ( باران ) یادداشت های شخصی( به فروز ) مهربونی ( شیما ) راز باران ( رها ) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ღ♥ღدلخسته تنهاღ♥ღ
ورود بچه مثبتها آزاد و ورود دیگران بلامانع است ....!!!
تولد عسلکم
۹ فروردین تولد عشق کوچولوی من بود ... ستایش عزیزم شرح کاملش رو تو بلاگش بخونین !
خاله جون تولدت مبارک .....! |+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 0:3 قبل از ظهر
و این منم خری تنها در آستانه فصل بهار .....!
چیه تعجب کردین ...؟! درست حدس زدین من خر بابابزرگ بچه مثبتم حتما بچه مثبت تعریف منو پیش شما کرده گفته عجب خـــــــــــریم ...! خب می دونین من تنها چیزیم که از بابابزرگ اینم بگم هیچ خری به پای من نمی رسه ..... اِند خریتم !!! یه خر آپ تو دیت ... عاشق پفک و عینک دودی و بچه مثبت به تنها بلاگی که تا حالا سر زدم بلاگ معلومه خیلی هم دوسش دارم چون خودش خر داره منو درک می کنه ... هیچ وقت شکایت نمی کنم و سرشار از انرژی مثبتم !( خونه دیگه می کشه !) اما ....... اینی که امروز اومدم آپ کنم دلیل دیگه ای داره بچه مثبت نظرشو درباره ما گفت حالا نوبت ماست که هر چی دق و دلی داریم سرش خالی کنیم !!!(می خواست منو آخر ننویسه ! |+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 8:29 قبل از ظهر
حالا که دست روزگار به صورتم سیلی زده....
مدتی بود از خودم فرار می کردم ، حتی کوچکترین غم بغض بزرگی تو گلوم می کاشت . دلم می خواست تنها باشم تنهای تنها فقط چند روز تونستم طاقت بیارم .... فقط چند روز ..... تا یه روز احساس کردم لبریزم از نوشتن ، از یه دنیا حرف تازه ....دیدم دیگه نمی تونم بیشتر از این واژه ها رو نادیده بگیرم .... اینجا بود که به حرفهای شما دوستای خوبم ایمان آوردم . می دونین ، چرخه ی روزگار همیشه اونطوری که ما دوست داریم نمی چرخه و این .... اگر چه تلخ ولی واقعیته....
امیدوارم هیچ وقت چه عجب نباشی (!) اولین بار که کامنتتو دیدم خیلی خوشحال شدم .. شخصیت جالبی داری ، بابا شخصیت!!!!... تو جزء اون دسته از آدمایی هستی که دوست دارم باهاشون کل بندازم یه جورایی جون می دی واسه کری خوندن!!!
هنوز نفهمیدی ستایش کیه؟! ... خر بابا بزرگمم یه ماجرا نداره که واست بگم، ماجراها داره!!! مرام هر چی پرسپولیسی بلند صلوات !!!
یکی از پر محتواترین بلاگارو داری قدر خودتو بدون . امیدوارم تو درسات موفق بشی ....
و اما یه تشکر مخصوص و ویژه واسه دوستای گلم : جکی چان (اسماء) و هری پاتر(احیاناً حمیرا!) – آزاده عزیزم – لیلا سلماسی – منا – نازنین – ارمغان عزیز- مهتاب گلم – جیران – لیلا نارنجی – فیروزه – هیوا – سارا بلا – سمانه – بهاره – شیما – رها – مهسای عزیز ( که جاش خیلی خالیه و خبری ازش ندارم ) – آیسان ( که فکر می کنه فراموشش کردم ولی اشتباه می کنه ) – مریم گل – باران پاییزی – baby girl – و همه اونایی که اسمشون از قلم افتاد و اونایی که با بلاگم قهر کردن !!! |+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 6:24 قبل از ظهر
جز کربلا حسین جان من آرزو ندارم
همیشه محرم که می شه عجیب حال و هوایی دارم نمی دونم چه حسیه اسمشو چی می شه گذاشت ؟! اما می دونم دیوونه این حال و هوام .... دلم واسه حرم امام حسین پر می زنه اما هنوز کبوتر نشدم بی تو تاریکم و تنها با تو من مستم و شیدا وقتی که اسمتو می گم دل من می لرزه آقا من شب تارو تو مهتاب من عطش تو چشمه آب گوشه قلب شکسته ام کربلای تو بهشتم مهر تو عین سرشتم به خدا حسینه عشقم اینو رو دلم نوشتم دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی یا حسین غریب مادر ای همه دارو ندارم کربلاتو تا نبینم آروم و قرار ندارم ...
اینم یه عکس جدید از عزاداری ستایش کوچولو ....
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 7:16 قبل از ظهر
هوالباقی
تنها عموم واسه همیشه کوچ کرد و رفت .... نمی تونم باور کنم دیگه کسی رو به اسم عمو ندارم از همه ی شما عزیزانی که واسه سلامتی اش دعا کردین ممنونم باورش خیلی سخته .... فقط ازتون می خوام یه فاتحه براش بخونین " روحش شاد "
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 1:26 بعد از ظهر
شاعر نا تمام ....
بغض پاییزی ام زمستونی شد ! دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود ... خیلی حرف واسه سبک شدن داشتم اما نمی دونم چرا لال شدم ...آدما گاهی تو زندگیشون به بن بست می خورن مواقعی پیش می یاد که تحمل یه غصه ناگهانی رو نداشته باشن ، پیش می یاد حتی واسه مدتها نتونن لبخند بزنن ، گاهی دردای بزرگ غیر قابل توصیف اند . می خوام تا ابد شاعری رو بذارم کنار ، (البته اگه بشه اسم چیزایی رو که می نوشتم شعر گذاشت ). می خوام با دنیای قشنگ شاعری واسه همیشه خداحافظی کنم ، همون دنیایی که تموم غم ها مو ازم می دزدید همون دنیایی که هیچ وقت تنهام نذاشت ،خداحافظ شاعر نا تمام ، خداحافظ واژه ها خداحافظ ...... نمی دونم شاید واسه هیچکی مهم نباشه بگن این چرت و پرتایی که تو می گفتی مگه شعر بود؟ اما می خوام به همونام بگم نظرشون هر چقدر توهین آمیز و استهزا کننده هم که باشه واسه ام قابل احترامه . وقتی که تنهایی می یاد حس می کنم که بی کسم ترانه هام می سوزنو بریده می شه نفسم ثانیه ها نمی گذرن هیچ موقع فردا نمی یاد دلم می گه زندگی رو با این همه درد نمی خواد راستی عموم یه هفته ای می شه تو icu بستریه ، تو یه بیمارستان تو جنوب رفته تو کما سه بار سکته مغزی کرده ... من همین یه دونه عمو رو دارم درسته خیلی کم دیدمش اما از همه شما عزیزان می خوام واسه اش دعا کنین ...
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 2:24 بعد از ظهر
فرهنگ جواتیسم !!!!
یه جورایی بدون شرح !!!!!
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 12:37 بعد از ظهر
ستایش کوچولو
این ستایش کوچولویه !! ..... خواهر زاده عزیزم ، ستایش به دوستام سلام کن ! .... چی ؟! .... نمی تونی ؟! آها خوب هنوز بلد نیست حرف بزنه ، چرا زور می گین ؟! .... سلام کرده .... وبلاگش تازه راه اندازی شده ، من و ستایش داریم با هم می نویسیمش البته خر بابا بزرگم هم هست !!! می ذارمش تو پیوندهام یه سری بزنین .... اینم عکسشه ..... واااااااااااااااااااااااااای الهی خاله قربون اون قد و بالات !!! بوی چی می یاد ؟!
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 2:48 بعد از ظهر
اونیکه لاف عاشقی رو می زد
مي خوام امروز يه كمي درد و دل کنم ، البته من اصولا اهل درد دل واسه دیگرون نیستم همیشه حتی تو سخت ترین شرایط حرفامو تو دلم ریختم و یک کلمه واسه کسی حرف نزدم .... بجز خدا که تنها سنگ صبورمه .....بعضی وقتا هم دفتر خاطراتم ، طوری که احساس می کنم این روزا خیلی سنگین شده .... میدونین گاهی وقتا فکر می کنم خیلی سنگدلم ..... آخه این دفتر بی زبون چه گناهی کرده که باید این همه غم و غصه رو تحمل کنه !.... همیشه تو این ماه از سال یه بغض عجیب می شینه تو گلوم .....من اسمشو گذاشتم" بغض پاییزی ". هنوزم نتونستم دلیلشو بفهمم اما عجیب اذیتم می کنه ..... تو این جور مواقع دوست دارم تنهایی قدم بزنم و شعر بخونم ....یه جورایی با خودم خلوت کنم.... تو این موقع از سال یه نقبی می زنم به گذشته .....خاطرات تلخ و شیرینی که الان دیگه فقط یه خاطره اس ... مث دوستی من و سمانه .... یه رفیق قدیمی ...آشنایی من و سمانه با یه جرقه شروع شد من و سمانه تو هر مناسبتی واسه هم هدیه می گرفتیم تو عکسای دسته جمعی محال بود منو سمانه کنار هم نباشیم روزای قشنگی بود .... اینکه دوستی رو داشته باشی که بتونه حتی تو سخت ترین شرایط کنارت باشه و درکت کنه ....شاید شما هم یه همچین دوستی رو داشتین .... منو سمانه دنیای قشنگی با هم ساخته بودیم .... سمانه معتقد بود باید دوستیمون تو تاریخ ثبت بشه ...! تو تموم امتحانا کنار هم می شستیم و یاور تقلب استاد بود ( البته فقط سمانه از روی من می نوشت) !!! یادمه یه بار امتحان زبان داشتیم ... خیلی مضطرب گفت من نخوندم... برگه تو باز بذار .... هفته ی آینده ش دبیر زبان مث همیشه اومد تو کلاس .... برگه هارو گذاشت رو میز ...هنوز لحظاتی از ورودش نمی گذشت که گفت امروز می خوام دو تا دوست نمونه رو بهتون معرفی کنم ....داشتیم با اشتیاق گوش می دادیم .... که اسم من و سمانه رو اورد و خواست که بریم وسط کلاس بایستیم ... منم با خوشحالی رفتم وگفتم خانوم شما هم فهمیدین ما چقدر نمونه ایم ؟!!!! دبیرمون ابرویی بالا انداخت و گفت بله حتی تو تقلب!!!!!! ... و جلوی چشمای ور قلمبیده ی بچه ها برگه هامونو درست عین کارنامه ی اعمال داد دستمون منو و سمانه خیلی هم شیطون بودیم ....ناظم مدرسه همیشه از دست پاشنه ی کفشم گله می کرد!!! تا یه کمی دبیرمون دیر می یومد سر کلاس می رفتیم بیرون بستنی می خوردیم!!! ..... البته بماند که یکی از دبیرا بدجور ضاقاریتمونو زد و یه نمره منفی نوش جان کردیم!! يا يه بار يادمه با فرقون و بیل بناهایی که داشتن مدرسه رو تعمیر می کردن عکس انداختیم !!! یه بارم به خاطر شیطنت زیادی سر کلاس تاریخ از کلاس انداختنمون بیرون !!! جاتون خالی اما این یکی تو کارنامه ی یه بچه مثبت خداییش لکه ی بزرگیه !!! ...... تو قهر و اشتی ها بیشتر سمانه پیش قدم می شد .... حداقل روزی 6 بار تلفني با هم حرف مي زدیم ! تا اینکه یه بار تو مدرسه حرفایی در موردش شنیدم ... اما خوب بدخواهم کم نداشت واسه همین باور نکردم ...خیلی ها به دوستیمون حسادت می کردن .... تا اینکه بعد از گذشت چند سال از دوستیمون سمانه نامردی بزرگی در حقم کرد .... سمانه کاری کرد که.....هر وقت به اين موضوع فكر مي كنم حسابی بهم می ریزم ...... بعد از اون هر چی زنگ می زد گوشی رو بر نمی داشتم روز تولدم بود .... غمگین تر از همیشه روی ایوون نشسته بودم و به آسمون خیره شده بودم ... مطمئن بودم روز تولدمو فراموش نمی کنه ..حداقل یه نامه می نویسه می دونین تو پاکت چی بود؟.... تموم عکسایی که من و سمانه تو مدرسه، نمایشگاه وکلا تو این چند سال گرفته بودیم .....البته با این تفاوت که فقط عکسای من قیچی شده بود.... اشکام سرازیر شد ..... احساس بدی داشتم ... تموم شبو گریه کردم .... فکر نمی کردم دوست داشتن سمانه همین قدر باشه .... دوستی که می خواست تو تاریخ ثبت بشه ..... اون شب با تموم شبام فرق داشت ،تمام شبو روی ایوون موندم و به حرفای سمانه فکر کردم ....شاید اگه کس دیگه ای جای من بود براش مهم نبود اما من نمی تونستم بی تفاوت باشم .... بعد 9 ماه سمانه با اصرار ازم خواست ببخشمش ....گفت اشتباهشو جبران می کنه و .... اما دیگه هیچوقت دوستیمون مث قدیم نشد .... حالا چند سال از اون ماجرا می گذره ....گاهی وقتا دلم واسه اون روزا تنگ می شه ..... تو همين ماه تولدشه ... 11 آذر ....با این تفاوت که تولدش مصادف شده با همون بغض پاییزی .... سال پیش با یه شعر تو مجله تولدشو تبریک گفتم امسال اینجا ..... همنشین بی صداقت تولدت مبارک ...... یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی همنفس سهم من از بودن تو یه خاطره اس همین و بس تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم ............................... من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال ( ؟ )
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 5:32 قبل از ظهر
بچه مثبت
این بار می خوام در مورد خودم صحبت کنم ، تو خونه هر کسی با یه اسمی صدام می کنه، البته هر چی می کشم از دست این اسم بچه مثبتیه که دارم . این لقب گرانمایه رو بروبچ به ما دادن ، خودمم نمی دونم چطور بچه مثبت شدم ... فکر می کنم اثرات رفیق نابابه !!!!! بچه های خونه از سر لطف و عنایتی که به بنده دارن میگن بچه که بودی تو سلط ماست تو جوق داشتی می رفتی که ما گرفتیمت و بزرگت کردیم!!! به جون خر بابا بزرگم اینا رو تا حالا نگفتم که ریا نشه !!!! .... از همون دوران کودکی کوزت بودم ! .... یه چیزی تو مایه های رنج و مشقت رو نوشتی داری اینا رو می خونی؟!!! تازه ژان والژانی هم در کار نبود بماند، کسی هم برام عروسک نخرید! دوران نو جوانی هم که اصلا نداشتم ....!!!!!! و اما جوانی .... در جوانی نزد استادانی چون دبیر کچل فیزیک مان ... و خر بابا بزرگم !!! یه مشت کتاب قرقره کردم و شدم میرزا بنویس !!! رشته کلامو مامانم ریخت تو آش.... ببخشید ... داشتم می گفتم برادرم تو خونه بهم می گه حجت الاسلام سوار بر مسلمین ! اینهمه مخ تونونکوبیدم تا باهاش ابگوشت درست کنم ! ... می خوام ببینم شما چه نظری درباره بچه مثبت دارین حالا چه من چه خود واژه ی بچه مثبت .... اصلا تا به حال با اینجور آدما برخورد داشتین .... اونا چه خصوصیاتی دارن؟!!!!!
راحتتون کنم از نظر شما بچه مثبت به کی می گن ؟
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 ساعت 2:27 قبل از ظهر
عشقهای موازی
دوستان سلام دارم در مورد عشقهای موازی تحقیق می کنم .. منظورم عشقیه که به وصال ختم نمی شه .. در همین راستا چند تا سوال هم می ذارم که در صورت تمایل می تونید جواب بدید ....خوشحال می شم تو این راه از نظرات شما استفاده کنم ....* البته با ذکر نام ، سن و تحصیلات *
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 8:49 قبل از ظهر
سوال
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 8:48 قبل از ظهر
سوال
چرا این قدر به هم خیانت می کنیم؟ مگه تو زندگیمون چی می خواستیم که بهش نرسیدیم؟
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 8:47 قبل از ظهر
سوال
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 8:47 قبل از ظهر
کبوتر جلد حرم حسینم .....
امشب دلم خیلی گرفته.... خدایا دلم شکسته اس نگاه کن گونه هام تره ..... می بینی؟ ..... مگه تو خریدار دل شکسته نیستی .... خدایا دارم از هجر کسی می سوزم که همه ی هستی مه .... کسی که بوی شما رو می ده .... تو تنهایی هام اشک می ریزم و ازت خواهش می کنم منو بهش برسونی .خدایا دیگه طاقت ندارم دیگه نمی تونم دوریشو تحمل کنم. تا کی باید وقتی اسمشو می شنوم فقط اشک چشامو پاک کنم عمریه که دل به سینه می زنه سنگ حسینو میون تموم خوبا داره آهنگ حسینو بوده اسم بی نظیرش اولین ذکر لب من کوی بین الحرمینش شده خواب هر شب من آرزوی اول من التماس آخر من اینه که لحظه مردن پا بذاری رو سر من کسی مثل دلبر من یار با وفا ندیده واسه نوکری تو خونه ش خدا من رو آفریده با همون نگاه اول سنگشو زدم به سینه کاشکی کربلا بمیرم آرزوی من همینه عشق آسمونی اون شده ذکر عشق و شورم عشقمه روضه ی اونو بخونن بالای گورم آسمونو اشک چشمش می کنه ستاره بارون گوشه ای از عشق اونه قصه ی لیلی و مجنون با یه گوشه ی نگاهش دلمو خدایی کرده وقتی بد مستی مو دیدش منو کربلایی کرده دل من به نام یاره هر کسی رو دوست نداره نکنه ازش جدا شم خدا اون روز رو نیاره ....
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در شنبه یازدهم شهریور 1385 ساعت 9:39 بعد از ظهر
خاکستر غزل
بعد از رفتنت...... ارزوهای صورتی ام را با چند غزل زیر باران دفن کردم شاید..... زخم نبودنت را
از خاکستر غزلهایم که هر غروب به نارنجی اسمان هدیه می کنم ببینی. |+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 7:58 بعد از ظهر
یک سبد سپیده
در این دنیایی که زمان موذیانه سپری می شود چه خوب است به پیشواز میهمانان ملولی برویم که چهره مکرر زوال شاخه بالنده احساسشان را به یغما برده است..... چه خوب است آهنگ سفر به دیار عاشقان را بنوازیم و برای هق هق های عریان شانه باشیم.... بیایید یک سبد سپیده خندان به هم هدیه کنیم ..... |+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 6:36 بعد از ظهر
پدرم روزت مبارک
امشب شب ولادت حضرت علی (ع) عید شیعیانه........
به این فکر کردین شاید یه عده امروز پدر شده باشن؟ و یا شاید یه عده امسال مرد شدن و تونستن رو پای خودشون وایستن....... و یا بعضی ها سال هاست که پدرن یه پدر به معنای واقعی....... درست مثل پدر خودم..... از همین جا این روز بزرگ و این عید سعید رو به پدرم صمیمانه تبریک می گم...... و همین طور به تموم هموطنان عزیز
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 8:20 بعد از ظهر
قطعه
وقت آمدنت یاس می شوم
و لحظه های تلخ نبودنت
شاخه ی خشکیده احساس......
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 3:49 بعد از ظهر
پست
دیشب کاغذ احساسم را روی بوم آسمان رنگ کردم ولحظه های با تو بودن را کنار شب بوها قاب گرفتم اگر بخواهی همین امشب با چند قاصدک برایت پست می کنم......
|+| نوشته شده توسط فاطمه (بچه مثبت)از مشهد در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 7:12 قبل از ظهر
لطفا این مطلب را تا آخر بخوانید
دوستان سلام......
همه شما بی شک آرزوهایی دارین که هنوز به اونا نرسیدین ...... اما امید دارین که بالاخره یه روز حاجتتون روا می شه ........ |